|
این روزها که می گذرد شادم،شادم که می گذرد..........
|
قد متوسطی داشت و بیشتر وقت ها پیراهن زرشکی و شلوار سورمه ای می پوشید.موهای پر کلاغی رنگ
شده اش را به مرتب ترین حالت ممکن رو به بالا شانه می زد و کفش های چرم مشکی اش را انگار همان
لحظه که می دیدی اش از جعبه بیرون آورده بود.
همیشه کلاسش آداب خاصی داشت.زنگ تفریح قبل از کلاس زبان فارسی هیچ کداممان بیرون نمی رفتیم و
مثل روزهای قبل از عید کلاس را گردگیری می کردیم.
تخته را مثل روز اولش تمیز می کردیم و با دستمال تمام خرده گچ های لبه ی تخته را پاک می کردیم،زمین را
جارو می کشیدیم،میز و صندلی معلم را دستمال می کشیدیم و میز های خودمان را به مرتب ترین حالتی که
بلد بودیم می چیدیم،پنجره ها را باز می کردیم و ساکت و آرام سر جایمان می نشستیم تا راس ساعت،دقیقه
و ثانیه معلم عزیزمان وارد کلاس شود.
وقتی وارد کلاس می شد اول لبه تخته را چک می کرد،انگشت روی تخته سیاه(سبز!) و میز و صندلی می
کشید،تخته پاک کن را توی سطل زباله می تکاند و اگر ذره ای گچ یا آلودگی می دید آن وقت تا جایی که حس
می کرد حقمان است سرزنشمان می کرد.
بعد پایه میز و صندلی اش را چک می کرد و می نشست،پدرانه ترین لبخند دنیا روی چهره اش جا خوش می
کرد،حال تک تکمان را می پرسید،کمی نصیحتمان می کرد و همیشه آخر حرفش جمله ای می گفت که تا
امروز هم دلم شاد می شود از یاد آوری اش.تک تک نگاهمان می کرد و بعد می گفت:همه چیز یادتون می دم.
(دال یادتون را ساکن بخوانید)
شاید این حرفی باشد که خیلی هایمان از خیلی از معلم هایمان شنیده باشیم،اما در لحن معلم عزیز ما
چیزی بود که جمله اش را از تمام جمله های این چنینی دنیا متمایز می کرد.
آقای علی حسینی وقت شناس ترین آدمی بود که در تمام زندگیم دیده ام.وقت هایی پیش می آمد که برای
کاری از کلاس بیرون می رفت و مثلا می گفت 3 دقیقه دیگر بر می گردم،آن وقت همه مان ساعت هایمان را
جلوی چشم هایمان می گرفتیم و دقیقه ها راا می شمردیم،شاید باورتان نشود اما دقیقا سر 180 ثانیه به
کلاس بر می گشت.
موقع درس بسیار جدی و خشک بود،کافی بود کسی در روخوانی یا صحبت اش به جای نُمایش یا نُمودن بگوید
نَمایش یا نِمودن،آن وقت بود که حتما تنبیهی برای کلاسمان در نظر گرفته ی شد.آن قدر جدی بود که تا
همین امروز اگر حرفی را اشتباه بزنم(مثلا بگویم یک مردی) یا در نوشته ای غلط نگارشی یا املایی داشته
باشم خیلی سریع عذاب وجدان می گیرم و خودم را تا جایی که فکر می کنم حقم است شماتت می کنم.
بین درس همیشه وقتی برای استراحت داشتیم،بهترین روز های کلاسمان روزهایی بود که وقت های
استراحتمان به تعریف خاطرات آقای علی حسینی می گذشت.خاطرات زندگی دانشجویی اش در
اصفهان،روزهایی که به خاطر گرفتن بورس تحصیلی آن قدر درس می خواند که دچار آسیب مغزی شده
بود،مسابقه های کشتی اش.گل سرسبد خاطراتش مسابقه کشتی اش با آقای طالقانی-که آن روزها رییس
فدراسیون کشتی بود- و حضور آقا تختی در آن مسابقه بود.
گاهی هم اجازه می داد سر کلاس شاملو بخوانیم و خودش تا تمام شدن شعر در عرش سیر می کرد.
از اول سال تحصیلی قول داده بود یک بار توی حیاط با ما فوتبال بازی کند،هر جلسه بهانه ای می آورد و قول
می داد جلسه بعد کفش ورزشی اش را بیاورد.
آخر های سال تحصیلی که کلاس هایمان خیلی درست و درمان تشکیل نمی شد آقای علی حسینی را با
خواهش و تمنا به حیاط بردیم،دبیر فیزیک و یکی دو تا از دبیر هایمان را هم راضی کردیم تا به جای درس دادن
با ما فوتبال بازی کنند.آقای علی حسینی کفش هایش را با کفش یکی از دوستانمان عوض کرد و توی زمین
رفت.
آن روز یکی از بهترین روزهای دوران تحصیلم شد.
حالا که از آن روزها دور شده ام تازه می فهمم که چه قدر روز های خوب اول دبیرستانم را به آقای علی
حسینی مدیونم.
امیدوارم هر جا که هست خدا نگه دارش باشد.
بعد نوشت: نمی دانم چرا این روز ها این قدر به یاد شاهد ِ «طوفان شن در ته چاه» مهدی می افتم!!!!
بعد نوشت 2: به نظر شما احتمال این که وقتی آدم در شلوغ ترین ساعت روز،در شلوغ ترین خیابون شهر داره راه می ره،یه سطل آب از طبقه دوم یه ساختمون خالی بشه روی سرش چه قدره؟
بعد نوشت 3:در ادامه سوال قبل،احتمال این که در شرایط ذکر شده و در آخرین لحظات آدم بتونه جاخالی بده و حتی یک ذره هم خیس نشه چه قدره؟ :دی
حالا عقیده دارم که بیشتر آدم ها بد هستند،حتی اگر خلافش ثابت شود.
صدای زنگ تلفن،صدای مرد پشت خط : امشب پرواز داریم،امشب روی بام پرواز داریم.
صدای گریه،دعای کمیل و ضجه دختری که در سفر خبر مرگ مادرش را شنیده،زنی که حلوا تعارف می کند:نذر مادرم زهراست
ذهنم پر از تصویر است
شانه هایی که می لرزند،آدم هایی که سرک می کشند تا شاید بقیع را از پس روشنایی ساختمان های بلند ببینند،صورت های خیس و چشم های ورم کرده
سیاهی چادر و سفیدی دشداشه های عربی،سبزی گنبد و سیاهی بقیع و ناله هایی که اوج می گرفتند.
*آن شب از روی بام پرواز کردیم*
پ.ن: جای خالی یک دوست واقعی به شدت در زندگی ام حس می شود.
(حتی گاهی به این فکر می افتم خاطراتم را برای همشهری داستان به عنوان خاطرات یک بی کار بفرستم)
چون مجبور نیستی صبح زود از خواب بیدار شوی ،شب ها تا هر وقت که دلت بخواهد کتاب می خوانی یا فیلم
می بینی،حوصله ات که سر رفت ریموت تلویزیون را دست می گیری و کانال ها را بالا و پایین می کنی.
بعد سر حوصله ساعت گوشی ات را کوک می کنی و می خوابی.
صبح که چشم باز می کنی اول توی سر گوشی بی چاره ای که نیم ساعتی ست در حال خودکشی است و
دیگر نای ونگ زدن ندارد می کوبی و خدا را شکر می کنی که به لطف تحریم ها آن ساعت ها که بعد از زنگ
زدن از دست صاحب خواب آلودشان فرار می کنند وارد ایران نشد،و دوباره می خوابی.
بیدار که می شوی قبل از شستن دست و صورتت سیستم را روشن می کنی،تا ویندوز بالا بیاید یک تکه
شکلات از آشپزخانه بر می داری و با خیال راحت تا ظهر در اینترنت می چرخی،پنج شش بار لیست دوستان
وبلاگی ات را رفرش می کنی که مبادا کسی در این فاصله چیزی بنویسد و تو جا بمانی.
در طول روز هم هر وقت حوصله داشتی دفتر و ذغالت را بر می داری و دفترت-و صد البته سر و رویت- را سیاه
می کنی.
خیلی هم از خانه بیرون نمی روی،به همین خاطر گذارت خیلی به کتاب فروشی نمی افتد و در نتیجه خرج
چندانی هم نداری و نیاز نیست نگران موجودی حساب بانکی ات باشی.
با این تفاسیر و محاسن و مزیت ها و خوبی ها که عرض شد،آیا کسی هست که شغلش را با من عوض کند؟